! خودنویس مشکی خشک شده
! کاملا بدون شرح
سلام می خواستم بگم این وبلاگ دیگه از سوی من بروز نمیشه... همینجا خداحافظی می کنم از همتون ممنون از لطفاتون در این مدت... ـ ممسن ـ نه نای دویدنی نه توان پریدنی تو رفته ای و مدتیست من پابرهنه مانده ام در این زمین... ـ ممسن ـ برای مادربزرگ بالاخره مرگ پیش قدم شد و چهره اش را بند انداخت..! ـ ممسن ـ احساسش چون آمبولانسی در ترافیک روی دستِ خیابان های شهر باد کرد! ـ ممسن ـ او که پاییز را نوشت بهار را خط نزده بود بلکه چند برگ پیش آمده بود... ـ ممسن ـ گفتند مرگ اما زندگی بود که پشت آمبولانس می رفت! ـ ممسن ـ جابجایی نت های مرگ در پس رگبرگ های زندگی بود که پاییز را چون دخترکی فال گیر پیش پای هر رهگذری سبز می کرد! ـ ممسن ـ زخم بستر می گیرد دلی که در اوج بهار غم زمستان گوشه گیرش می کند... ـ ممسن ـ برای فاضل نظری از وقتی زمین جوانیش را پای دایناسورها گذاشت و و من پای تو را به شعرهایم باز کردم هر دو باهم قید زندگی را زدیم... ـ ممسن ـ در تو عصایی ست که پیرمردی را گریه می کند و در من پله هایی ست که عشق را مزمزه می کند... از ما کسی دست بلند نکرد...! ـ ممسن ـ و حاضران بازسازی لحظه وقوع جرم درست همان کسانی بودند که لحظه تشییع .... مترسک و کلاغ و موشهای کور ...... سفت که خودم را بغل میگیرم تا از سرما نلرزم یاد زندگی خودم فقط با تو و همزیستی مسالمت امیزت با همه جوری توی دلم گر میگیره که حتی روده هام ازت متنفر میشن دیگه هم خودم هم خودنویسم نای ها نداشتیم که بنویسیم .... که تگرگ امشب باز منو یاد ابرهایی انداخت که خوب باریدن رو استادن ..... و تو عاشق بارونی .... بارونی که تا ساعتی دیگه می پاشه تو صورتت ... منم خیس همینجا وایسادم تا شاید حس کنم پیشتم و تو عاشق بارونی .... اینجا بارون بند امده و من خوب خیس شدم ..... از هواشناسی تلویزیون خبر بارون شدید دیشب شهرتو اصلا شنیدی ؟ -آدم برفی- اول جاده باریک شد بعد هوا تاریک بعد دست اندازها بعد پیچ های تند بعد بارانی و لغزنده بعد بهمن آمد راه داری گفت: روزهایی خاص تازه یک طرفه بعد... نمی دانستی راننده تازه کار است؟! ـ ممسن ـ آن روزها نیمکت کلاسی بودم که صاحبش جز برای حضور و غیاب به رویش نمی نشست! ـ ممسن ـ بیا و تمیز بده این صدا را، در کویر گل بوته ای بود...باور گلدان هایمان از آنجا پا گرفت! گاه لولای دری میشد میان تنهایی و عشق به اتفاق ابرهای ناگهانی... شب و روز تیک تاک قلبت شد تا نبض طوفان واژه هایم را سدی شود... دوام سرودن بود که آب و آینه را قافیه می ساخت با این همه انگار نماند... ـ ممسن ـ آستین های خودنویسم را بالا می زنم تا در این سیاهی شب راه چند کلمه را به خیال تو بند آورم! بعضی ها خودشان را به آن راه می زنند که گویی راهزنی چون من را به جا نمی آورند: انگار نه انگار که همین چند شب پیش از نفس افتاده و چون برده ای کاری در و دیوار شعرم را برق انداختند! چند تایی هم که تازه کار ترند روی پنجه های پایشان گردن می کشند تا بلکه بختشان باز شود! از میان این همه اما چشم من باز کوزه گری را گرفته که همه شب با کوزه شکسته اش جنون خیال تو را آب می داد! آن شب نیز ماه جیب های خود نویسم را خالی کرد... ـ ممسن ـ تصورش از زندگی دلگرمی کودکی بود به قلکش در خرید خانه ای! ـ ممسن ـ می ترسید تنها دست خطش را مسخره کنند والا برای همین پای تخته نمی رفت! ـ ممسن ـ جوانی ام خنده دار بود شب مورچه های کارگر دانه هایی را به خوابم می پاشیدند و صبح ها دفترم شعر جوانه می زد! آن وقت ها باب شده بود ملکه شاعر دوست دارد...! ـ ممسن ـ گاهی چنان از خویش می گویی که باستان شناسی توریست ها را دور خویش جمع می کند و از فرعون و مصر باستانش می گوید... دست بردار جان من دوران برده داری سر رسیده... ـ ممسن ـ من که بگذریم... مجبورم همون چیزی رو بنویسم که دارم هر روز می خونم...دستم به جای دیگه ای نمیرسه... به من بخندید حتی می توانید وقت ناهار ادای اشک هایم را در چهره ی صیغل خورده ی ظرف غذا در آورید... اما باور کنید ساعت دیواری کلاس مدام لحظه ی مرگ را اعلام می کند با ضرب آهنگ زندگی! ببخشید زبان علمم لکنت دارد و چین و چروک دست خطم درد می کشد از تکرار واژه های طب بر حاشیه ی جوانی ام... من انتظار زمستان را از بهار در چشمانم بیدار نگه داشته ام چیز کمی نیست که وارونگی هوای دلم در سردترین روز سال به نقطه ی بحران رسید و تنها تشدید کوچکی بر آسم مزمن کودکم نقش بست... می دانید آن روز عید بود و شما در تحویل سال برای مرگ زمین دعا می کردید... خیالتان راحت!پیوند ریه اش را پس زد سرفه هایش تمام شد و های آخرین نفس هایش بر آسمان عهد خشکسالی بست... من امسال گره کوچکی بر لب های خدا می زنم تا قفل سکوتش باز شود! با من همراه نمی شوید؟ ساعت 5 عصر به یاد فدریکو گارسا لورکا گذشت . ده و ده دقیقه سند زده شد به نام اتاتورک و حوالی سحر که افتاب نکشیده تیغ برای تو فروغ .... شاید زمان من هم 20:40 دقیقه باشد . 20:40 دقیقه درست زمانی ست که من به دنیا نیامدم . ولی درست زمان من 20:40 دقیقه است . من که با تو تصادف کردم ساعت 20:40 دقیقه بود . برف که می بارید و راه های همه جا بسته بود و امن ترین جاده 2 بار نگاه تو بود و ما بودیم و شما و هوا سرد بود و خوراک بندری اتش میزد و من شارژنداشتم و تو ساعت را پرسیدی ساعت 20:40 دقیقه بود . اولین خبر از و تو و خداحافظ و متروی علم و صنعت و لباس های به گل نشسته و خانه گرم ما پیام اول از تو بود تو روخدا برو ببین که ساعتش 20:40 دقیقه بود . من نوشتم : سلام .امشب دیر کردی ؟! و شکلک خندان این پیام رسان تارنمای جهانی و تو نوشتی : سلام . ببخشید وصل نشد هنوز سیو شده دارم که زمان 20:40 دقیقه بود . اتفاقا جند روز پیش تصادف کردم امشب برگه کروکی افسر رو دیدم که زمان حادثه 20:40 دقیقه بود . جمعه ها جنون عصر که فرا میرسد همون دور و بر 20:40 دقیقه است و من اشتباه نمیکنم . بارون و برف که نیزه میزنه راس ساعت 20:40 دقیقه به من دلیلش اینه هی ازم نپرس . خلاصه خیلی چیزای من 20:40 دقیقه بود و تو برام 20:40 دقیقه می مونی .... روغن کاری میخاد این چرخ پیر(raso0l yonan) که چقدر سخت رد میشه از 20:40 دقیقه .... ساعت 20:40 دقیقه من به دنیا نیامدم ای کسانی که من را میخانید بعد ها بنویسید که من 20:40 دقیقه آب شدم . مردم . و بنویسید که الان 20:40 دقیقه فرداست ............ -آدم برفی- لا مصب بند هم نمی آمد نه با آب نه با اخم! از بس وسط شعر هایش « آی لاویو » سکسکه کرد کم مانده بود با خمیازه های تو قافیه بسازد... بدبخت زمین و زمان برایش عطسه می زدند لا اقل نکرد سمعکش را بکند تا تهوع دوستانش را ببیند چه برسد به معشوقش! نه با این وضع خاطر خواه که چه عرض کنم بیشتر از نوشابه ای گازدار نمی شد برایش که پس از خوردن آن... آه یادم نبود این روزها آروغ را چندان وزن دلکشی نمی دانند برای عاشقانه ای مدرن والا همه چیز را بی پرده برایتان می گفتم... ـ ممسن ـ شهری که سر هر چهار راهش تازگی ها پیامبری دروغین سبز شده و مدام راهت را کج تر می کنند یا خیلی شانس بیاوری دو قدم راه نیافتاده کسی از پشت از خجالتت در نیاید، اصلا چرا راه دور برویم آمدیم سوخت تمام کنی و وسط راه بمانی و در به در دنبال جایگاه سوخت بگردی؛ چقدر به کارش می آید شهرداری که یکروزه حدفاصل مرگ و ذلت را BRT کشیده باشد و ... فکرش را بکن با این همه ایستگاه که گوشه و کنارمان زده همین که نفست بگیرد سوار می شوی و انگار نه انگار که تو هم روزی پشت همین راه بندان داشتی به سیم آخر می زدی... حالا باز تو مانده ای که این خط چرا این همه کشته مرده دارد؟! تازه یادم رفت بگویم بلیط هم نداشته باشی کسی مانع آمدنت نخواهد شد! پی نوشت: امشب باز خدا قسمتی از دست نوشته هاشو دست ناشر سپرد... تا شاید بندگان اهل مطالعه شوند... ـ ممسن ـ ممسن امشب اولين گريه زندگيت رو پاي مدرک مامايي قابله ت بچسبون تا دلش نشکنه .... شکوه تولدت رو تو شيشه الکل بنداز که هميشه تازه بمونه ..... امشب ميتوني با تمام جنين هاي دنيا عکس يادگاري هم بگيري ...به شرط اينکه شمع هاي تولدت همشون بدون اشک باشه تا هيچ جنبنده ای تو دنيا روز تولدت براي تو گريه نکرده باشه ..... -تولدت مبارک نویسنده معاصر- -با تشکر از افکار مستقیم استاد فرهاد اسماعیلی-آدم برفی- روزی به دنیا اومدم که هر سال به نحوی نقره داغ میشم: یه بار بم رو سرم آوار شد یه بار سونامی تکونم داد حالا ام دل زینب داره داغونم می کنه... پی نوشت: تاسوعای حسینی واسه همه اونایی که می فهمن: عطش برادر زاده یعنی چی اشک بی اختیار یعنی چی خجالت علمدار یعنی چی فرات تشنه یعنی چی مشک سوراخ یعنی چی برادر بی دست یعنی چی سه ساله بابایی یعنی چی شش ماهه بی شیر یعنی چی جوون رشید یعنی چی تشنه لبیک یعنی چی عِرباً عِربا یعنی چی خیمه سوخته یعنی چی زینبی چون کوه یعنی کی...! مبارک باشه... خرت خرت نوشته های پریشونت رو شونه میزنم .... سرمای درونم آتیش زغال ها رو به تلماسه میندازه .... سفت یخ کردم . اتیش بعد ریختن نفت , الو گرفتن اشکام بدون پلک زدن , ملودرام مزخرفی بود . امشب میخام انقدر مسهل به خورده کاغذ پاره هام بدم که اسم تو رو ..... بشن شایدم عق بزنن ....... -آدم برفی- کاشف جزیره ای باش که حسرتِ کریستف کلمپی را می کشد! ـ ممسن ـ تو به اندازه ی دل در دل من جا داری من تو را دور نمی خواهم اگر بگذاری! خستم از این همه شعر یا به بیان دیگری: گفته بودم شاعرت را به خدا بسپاری؟! همه در شهر شکارچی و تو افسوس شکار بیوفای دل من، از همه شهر چرا بیزاری؟ قامتت سرو، رخت ماه ، نگاه تو مرا کشت « من پریشان تر از آنم که تو می پنداری » وقت پرپر گشتن گل سعی بلبل سادگی ست بعدا از شاعر این شهر چه توقع داری؟! * * * سنگِ صبورِی به جز این آب ندارد ماهی تو در این تنگ بدان تا به ابد سَرداری! ( گفته بودی نشود با غزلی دل را برد ) آید آن دم که دلی به مصرعی بسپاری! ـ ممسن ـ تو دنیا چه چیزی بیشتر از مرگ یا عشق یا جنگ می تونه ذهن کسی رو آشفته کنه؟! من تو جواب این جور آدما و در نقد نوشته هاشون می تونم بگم": آفرین مطالعات خوبی داشتید!اما به خدا ما هم عین شما رفتیم سراغ نوشته های ریتسوس برشت یا امثالهم و بازم به خدا کار شاقی نکردید که کتاب می خونید... باور کنید من این جور مواقع حاضرم تو وبلاگا پرسه بزنم یا تو خیابونا گدایی کنم تا این که...بگذریم که در آینده بیشتر خواهم گفت... ـ ممسن ـ پی نوشت: دلیل این که دو تا مطلب قبلیم بدون خواستن نظر روی سایت قرار گرفت صرفا یه عصابانیت ساده بود...با تشکر... مرگ چون ساعتی مچی روی زبانش جاانداخته بود و سربه هوایی اجازه نمی داد یادش بماند برای سرودن یک شعر هم که شده نباید ساعتش را به کسی اعلام کند. شهد گل ها برایش حکم کالیبره کردن باطری ساعتش داشت و نیش زدن... آه من زنبور عسلی که نیش می زند و می میرد! ـ ممسن ـ
بیام از گل و سنبل بگم؟بلد نیستم چی کار کنم؟ یا بیام عینه خیل عظیم جو زدگان
این دور و زمونه از سبز جماعت بگم؟بازم بلد نیستم! چون از خود اونا ام بپرسی نمی دونن در مورد چی دارن می نویسن و چه بسا تقلیدای کوری می کنن از نویسنده های انقلابی معاصر و کلاسیک که آدم خندش میگیره!


